قبل از عید به فکر ساخت مستند راجع به دانشکده افتادم،اما با توجه به شرایط ترجیح دادم تو تابستون پیگیر کاراش بشم.تابستون که رسید رفتم دانشگاه و با خ.بنیادلو صحبت کردم و گفتن: ((اگه میخوای ۱ مستند درست کنی،برو دانشکده اجازه بگیر و درست کن.ولی اگه میخوای بیشتر کار کنی،میتونی کانون فیلم درست کنی…))
من هم رفتم یه سری مطالعات انجام دادم و تصمیم گرفتم کانون فیلم و عکس درست کنم ولی برای تاسیسش نیاز به ۲نفر دیگه برای هیات موسس داشتم که از بین کسایی که بهشون پیشنهاد کردم،دانیار و احسان قبول کردن.بعد از تکمیل کارها،خ.بنیادلو گفتن: ((بهت زنگ میزنیم و خبرت میکنیم…))
تا اینکه ۲-۳ هفته پیش خ.آزادفر بهم زنگ زدن و
گفتن: ((برای جشن ۸۸ها ما بهت غرفه میدیم و بـــــــــاید بیای و کاراتو ارائه بدی.))
من: ((آخه ما که هنوز کاری نکردیم.))
آزادفر: ((میدونم.میتونین نمایشگاه عکس بذارین و فیلم بذارین و این حرفا.))
با احسان و دانیار صحبت کردم و با اینکه مجبور نبودن ولی موافقت کردن که بیان.یه سری کار هم بود که تقسیم کردیم و یه سری مشکلات هم بود ولی بالاخره یه چیزایی آماده شد.احسان که زحمت اکثر چیزا رو کشید.
۴شب پیش رفتیم دانشگاه تا کارای پرینتیمون رو انجام بدن.ولی پرینتر رنگی خراب بود و افتاد واسه فرداش.
ولی جالبتر از همه این بود که بهمون گفتن ما اینجا یه کانون فیلم داشتیم و شما باید باهاش تلفیق بشین.یه آقایی هم که توی کل اردو همش ناراحت و خسته بود بهمون نشون دادن و گفتن اینم با شما کار میکنه.ما هم دیدیم بهتره بعدا دربارش صحبت کنیم.